بزرگ بود...

 

هیچیش مثل بچه ها نبود.چیزی از بهانه گیری های بی دلیل بچه گانه،زیاده خواهی،لجبازی و این قبیل رفتارهای کودکانه یادمان نمانده، اینقدر کم بوده یا نبوده.ولی تا بخواهی خاطره خوب از بزرگی هاش برایمان مانده:کتابخانی هاش،بحث هاش،وبلاگ نویسی اش،ایرادهایی که از ما می گرفت و...

با حرف هاش حال می کردیم.رفیق بابا و مامانش بود نه بچه.

 

این پنج خط را آن موقع نوشتم که در سایت خو بگذارم ،نگذاشتم چون بوی نیستی می داد و او هست.

امروز که از آموزش و پرورش تماس گرفتند و گفتند جایزه اش از وزارتخانه آمده دوباره حال مادرش بد شد.

تمام روز خانه بودیم و سرکار نرفتم.گفتم این چند خط را بنویسم برای خودم نه شما.

نمی دانم چرا تمام این مدت این شعر سهراب که سال 1346 در سوگ فروغ گفته بود از جلوی نظرم  نمی رود. ببینید چه زیباست:

 

بزرگ بود

 

و از اهالی امروز بود.

 

و با تمام افق های باز نسبت داشت.

 

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید...

 

و رفت تا لب هیچ

 

و پشت حوصله دورها دراز کشید

 

و هیچ فکر نکرد

 

که ما میان پریشانی تلفظ ها

 

برای خوردن یک سیب

 

چقدر تنها ماندیم.