Call me

Compiled by Sahar Taghipour 

Headmaster: Kourosh Aryai                                                            

From: The Water's Footfall                                     

By Sohrab Sepehri Towards the traveling- companions orchard

Call me.

Gentle is your voice.

your voice is the chlorophyll of that odd plant grown at the end of Sorrow's intimacy Within the dimension of this mute age Lonesome am I than the taste of chant  in the context of alley's perception & my loneliness did not foresee the ambush of your volume & this is the nature of love. There is no one. Let's steal the life, & then divide it between two dates. Let's perceive something from the state of the stone.

Let's see things, quick.

Come & thaw like a word in the line of my silence. Come & melt in my palm the luminous mass of love.                        

Warm me.                                                         

 I dread the cemented surface of century.

Come & let me not dread the towns whose black soil is pasture to    cranes.                                                                                               

 Sleep me under the branch far from the nocturnal collision of metals.

          

 

 

صدا کن مرا.  

به باغ همسفران

صدای تو خوب است. 

صدای تو سبزینه ی ان گیاه عجیبی است                                                            که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

     و تنها یی من شبیخون حجم تو راپیش بینی نمی کرد .و خاصیت عشق همین است. 

کسی نیست. بیا زندگی را بدزدیم. ان وقت میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم. بیا زود تر چیز ها را ببینیم.

    بیا اب شو مثل یک واژه در سطر خا موشی ام. بیا ذوب کن در کف دست من حجم نورانی عشق را. مرا گرم کن.

 

  من از سطح سیمانی قرن می ترسم. بیا تا نترسم از شهر هایی که خاک سیا شان چراگاه جرثقیل است.

مرا خواب کن زیر یک شاخه. دور از شب اصطکاک فلزات.   

The message of breeze

Hi little prince
Since I found you, I've always wanted to talk to you.
So I asked a breeze to give you this letter.
I can understand your feeling when you came here. How
limited and confined you felt while you were spending
your time on the earth.
Every night you look at your star in the sky, and
missed your birth place. But you managed to get back.
You returned to your own planet, to your home, and
finally met your own flower. Right now you are happy
there. You are in peace now, in your original world.
But! How about me…?
Here on the earth. I'm here far away, from my planet,
and departed from my flower.
Every night I dream of my planet. Every moment I think
of my beautiful tiny flower.
Tell me little prince, how can I get back!?
Believe me, I did not come here voluntarily. I was
obliged to come down.
Oh! Gosh! The last moments of leaving my planet…
It was a very sad day. Something quite powerful was
taking me down to the earth.
The more I tried to escape, the less I was successful…
until I descended here. The first things I remember
that I heard were these sentences:
She gave birth to it!
It's a boy!
28/11/86
Kourosh

A definition for kindness

 

 

Compiled by Sahar Taghipour 

Headmaster; Kourosh Aryai 

A definition for kindness 

Living here is difficult. 

The moments are passing.   

 Everything is changing.    

I can't tolerate to be far from of you

o, my best origin!   

I'm sure you are the most aware to me.   

Look at me to see how I'm full of you!  

 Look at the trees to see how they are full of tear,   

full of sadness, because of your remoteness!   

Poor the trees to lose their greenness!    

Your beautiful look is here now,    

as if you are whispering in my ear!    

It's the best chance for coming to you!   

 Perhaps in the dark absurdity of here,    

where there is no shine,    

where is the absolute cold, 

 and where you are not in,  

 I can understand you, 

 I can understand a green freshness,  

  a definition for kindness!    

  Put your comments please!                    

glorious moments

 

Compiled by : Sahar Taghipour

 

 

 

The glorious moments

This is the moment I was waiting for

The grand and pure moment to jump and fly

The moment, I’m looking for shelter, for kindness.

I like to fly, to look for brightness, for beautiful horizons

Where I can see the shines of the sun

There will be someone in that brightness,

Who I’m looking for in these seconds.

I want to speak with you directly, in order to fell you perfectly:

You are the only, whom I love forever.

Give me a hand to reach you sooner, give me a power to fly.

A courage to be released of this heavy darkness, and a strong wing for a beautiful flight, to a faraway horizon, where you want, and where you are!

 

دکتر علی شریعتی

 

 

 

جاي پاي رهروي پيداست
كيست اين گم كرده ره؟اين راه ناپيدا چه مي پويد؟
مگر او زين سفر،زين ره چه مي جويد؟
ازين صحرا مگر راهي به شهر آرزويي هست؟
به شهري كاندر آغوش سپيد مهر
به باران سحرگاهي خدايش دست و رو شسته است.
به شهري كز همان لحظه ي ازل
بر دامن مهتاب عشق آرام بغنوده است.
به شهري كش پليد افسانه ي گيتي
سر انگشت خيال از چهره ي زيبايش بزدوده است.
كجا اي ره نورد راه گم كرده؟
بيا برگرد!
به شهري بر كناره ي پاك هستي،
به شهري كش به باران سحرگاهي
خدايش دست و رو شسته است.
به شهري كش پليدي هاي انسان اين پليد افسانه ي هستي
در اين صحرا به جز مرگ و به جز حرمان
كسي را آشنايي نيست.
بيا برگرد آخر،اي غريب راه!
كز اين جا ره به جايي نيست.
نمي بيني كه آنجا
كنار تك درختي خشك
ز ره مانده غريبي ره نوردي بي نوا مرده است؟
و در چسمان پاكش،در نگاه گنگ و حيرانش،
هزاران غنچه ي اميد پژمرده است؟
نمي بيني كه از حسرت"كمند صيد بهراميش افكنده است"
و با دستي كه در دست اجل بوده است،
بر آن تك درخت خشك
حديث سر نوشت هر كه اين ره را رود،كنده است:
كه:"من پيمودم اين صحرا،نه بهرام است و نه گورش"
كجا اي ره نورد راه گم كرده؟
بيا برگرد!
در اين صحرا به جز مرگ و به جز حرمان،
كسي را آشنايي نيست.
ازين صحرا مگر راهي به شهر آرزويي هست؟
بيا برگرد آخر،اي غريب راه!
كز اين جا ره به جايي نيست

-۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

خدایا : به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که

 برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم؛ و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش، سوگوار نباشم .

بگذار تا من، خود، انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست می داری.

خدایا: "چگونه زیستن" را تو به من بیاموز،

"چگونه مردن" را خود خواهم دانست.

خدایا: مرا از این فاجعه ی پلید "مصلحت پرستی" - که، چون همه کس گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته و بیماری یی شده است که از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید- مصون بدار تا: "به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم".

خدایا: مگذار که:

ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر، مرا با کسبه ی دین، با حمله ی تعصب و عمله ی ارتجاع همآواز کند.

که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد.

که "دینم" در پس "وجهه ی دینی" ام، دفن شود.

که عوامزدگی، مرا مقلد تقلیدکنندگانم سازد.

که آنچه را "حق می دانم" ، به خاطر آنکه "بد می دانند" ، کتمان کنم

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي

اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال

عشق بيشتر از غريزه آب مي‌خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست‌داشتن از روح طلوع مي‌كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد. دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي‌گيرد عشق زيبايي‌هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبائيهاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد عشق يك فريب بزرگ و قوي است

دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي . بي‌انتها و مطلق

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن

عشق بينايي را مي‌گيرد و دوست داشتن مي‌دهد

عشق همواره با شك‌آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين و شك ناپذير

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست. اما دوست داشتني در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي‌كند و با خود به قله سبز اشراق مي برد. عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند, ‌زيرا عشق جلوه‌اي از خودخواهي و روح ناچرانه يا جانورانه‌ي آدمي است.

اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي‌خواهد و مي‌خواهد كه همه‌ي آنچه را او از دوست در خود دارد داشته باشند كه دوست داشتن جلوه‌اي از روح خدايي و خطرات اهورائي آدمي است.

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه هوادارن كويش را چو جان خويشتن دارند.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن

دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز , خود را تا سطح بلندترين قله‌ي عشقهاي بلند,‌پايين نخواهم آورد.

 

 

شهریار

به نام خدایی که در این نزدیکی است

 

 

به نام خدایی که در این نزدیکی است

 

 

همه ی ما به نحوی با ادبیات در ارتباط هستیم و به اندازه ی فهم و علاقه

 

 خود از آن بهره می بریم.اما اگر بخواهیم با نگاهی عمیق به ارتباط میان

 

خود و این دریای بیکران بنگریم، متوجه میشویم که در ادوار مختلف زمانی

 

یار و همراه همیشگی انسان ادبیات بوده و هست.

 

ادبیات زبان مشترک میان تمام مخلوقات است.زبانی که خداوند آن را در

 

 

اختیار ما قرار داد تا بتوانیم بوسیله ی آن با دنیای درون و برون خود ارتباط

 

برقرارکنیم و فراتر از آن با خالق خویش زیباترین و عاشقانه ترین لحظات

 

رابیافرینیم.

 

با ادبیات میتوان پرنده ی خیال را تا بینهایت پرواز داد،

 

میتوان عمق وجود خویش را شناخت، میتوان به هر آنچه که -ظاهراً- دست

 

نیافتنی است رسید

 

میتوان همواره جاری و سیال بود

 

میتوان خندید و شاد بود

 

میتوان...

 

امین داودی

 

کورش آریایی

 

سردبیر شعر:امین داودی-کوروش آریایی

 

شهریار

 

امشب ای ماه  به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم

که تو از دوری خورشید چها می‌بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحـت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه‌ی مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که توام آینه‌ی بخت غبار آگینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه‌کن و دلشکن ای باد خزان

 گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه‌ی طوفان‌زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام‌آور فروردینی

شهریارا گر آئین محبت باشد

چه حیاتی و چه دنیای بهشت آئینی

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

با یاد او غزل «حالا چرا» را مرور می کنیم.

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا

بي‌‏وفا حالا كه من افتاده‌‏ام از پا چرا

نوشدارويی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل، اين زودتر می‌‏خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام فردا چر

نازنینا ما به عشق تو جوانی داده ایم

ديگر اكنون با جوانان نازكن باما چرا

اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت

اين قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي‌‏كند

در شگفتم من نمي‌‏پاشد زهم دنيا چرا

در خزان هجر گل‌، اي بلبل طبع حزين

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهريارا بی‌‏حبيب خود نمی‌‏كردی سفر

اين سفر راه قيامت می روی تنها چرا

مهدی اخوان ثالث.(م.امید)

اخوان

 

سردبیر شعر و نثر:کوروش آریایی-امین داودی

 

این هم شعر فریاد از اخوان همان شعری که استاد شجریان آهنگ معروف فریاد را خوانده است و شما روی همین وبلاگ می شنوید

 

این هم شعر فریاد از اخوان همان شعری که استاد شجریان آهنگ معروف فریاد را خوانده است و شما روی همین وبلاگ می شنوید

خانه ام آتش گرفتست، آتشی جانسوز

 

هر طرف می‌سوزد این آتش، 

 

پرده‌ها و فرشها را، تارشان با پود.

 

من به هر سو می‌دوم گریان،

 

در لهیب آتش پر دود؛

 

وز میان خنده‌هایم، تلخ،       

 

و خروش گریه‌‌ام، ناشاد، 

 

از درون خسته‌ی سوزان،

 

می‌کنم فریاد! ای فریاد! ای فریاد

 

 

 

خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم   

 

همچنان می‌سوزد این آتش،

 

نقشهایی را که من بستم به خون دل،

 

بر سر و چشم در و دیوار،

 

در شب رسوای بی‌ساحل. 

 

وای بر من، سوزد و سوزد          

 

غنچه‌هایی را که پروردم به دشواری، 

 

در دهان گود گلدانها،           

 

روزهای سخت بیماری.            

 

از فراز بامهاشان، شاد 

 

دشمنانم موذیانه خنده‌های فتحشان بر لب،  

 

بر من آتش بجان ناظر. 

 

در پناه این مشبک شب. 

 

من به هر سو می‌دوم، گریان از این بیداد.

 

می‌کنم فریاد! ای فریاد! ای فریاد

 

 

 

وای بر من، همچنان می‌سوزد این آتش

 

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛ 

 

و آنچه دارم منظر و ایوان.

 

من به دستان پر از تاول      

 

اینطرف را می‌کنم خاموش،

 

وز لهیب آن روم از هوش؛

 

ز آن دگرسو شعله برخیزد، به گردش دود.

 

تا سحرگاهان، که می‌داند، که بودِ من شود نابود.

 

خفته‌اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر،

 

صبح از من مانده برجا مشتِ خاکستر؛

 

وای، آیا هیچ سر برمی‌کنند از خواب،

 

مهربان همسایگانم از پی امداد؟

 

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.

 

می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد! 

 

 

 

 

                   زمستان

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ،

                                                            سرها در گريبان است .

 

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را .

 

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند ،

 

كه ره تاريك و لغزان است .

 

وگر دست محبت سوي كس يازي ،

 

به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛

 

كه سرما سخت سوزان است .

 

نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك .

 

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت .

 

نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم

 

ز چشم دوستان در يا نديك ؟

 

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين !

 

هوا بس نا جوانمردانه سرد است .. آي ..

 

 

دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي !

 

منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم .

 

منم من ، سنگ تيپاخورده رنجور .

 

منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ناجور .

 

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم .

 

بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم .

 

حريفا ! ميزبانا ! ميهان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد .

 

تگرگي نيست ، مرگي نيست .

 

صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است .

 

من امشب آمدستم وام بگزارم .

 

حسابت را كنار جام بگذارم .

 

چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

 

فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست .

 

حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادار سيلي سرد زمستان است .

 

و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده ،

 

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است .

 

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است .

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت .

 

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان پنهان ؛

 

نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگين ،

 

درختان اسكلتهاي بلورآجين ،

 

زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه ،

 

غبار آلوده مهر و ماه ،

 

زمستان است .

                                                          

                                                                 تهران ، دي ماه 1334

 

 

                               لحظه دیدار

 

لحظه ی  دیدار نزدیک است.

 

بازمن دیوانه ام مستم.

 

باز میلرزد، دلم ،دستم.

 

باز گویی در جهان دیگری هستم.

                                                 ***

 

های! نخراشی به غفلت گونه ام را،تیغ!

 

های،نپریشی صفای زلفکم را، دست!

 

و آبرویم را نریزی،دل!

 

- ای نخورده مست-

 

لحظه ی دیدار نزدیک است.

 

                                                                                                     تهران،آبان ماه 1334 

----------------------------------------------------------------------------------------------------

 

                              دریچه ها

 

ما چون دودریچه، روبروی هم،

 

آگاه ز هر بگو مگوی هم.

 

هر روز سلام و پرسش و خنده،

 

هر روز قرار روز آینده.

 

عمر آینه ی بهشت،اما ... آه

 

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

 

اکنون دل من شکسته و خسته ست،

 

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست.

 

نه مهر فسون،نه ماه جادو کرد،

 

نفرین به سفر،که هر چه کرد او کرد.

 

                                                                                                            تهران، دی 1335

 

                                   قاصدک

 

 

قاصدک!هان،چه خبر آوردی؟

 

از کجا،وز که خبر آوردی؟

 

خوش خبر باشی،اما،اما

 

گرد بام و در من

 

بی ثمر میگردی.

 

 

انتظار خبری نیست مرا

 

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری- باری،

برو آنجا که بود چشم و گوشی با کس،

 

برو آنجا که تو را منتظرند.

 

قاصدک!

 

در دل من همه کورند و کرند.

 

دست بردار از این در وطن خویش غریب.

 

قاصد تجربه های همه تلخ،

 

با دلم می گوید

 

که دروغی تو،دروغ،

 

که فریبی تو، فریب.

 

 

قاصدک!هان،ولی ... آخر ... ای وای!

 

راستی آیا رفتی با باد؟

 

با تو ام،آی! کجا رفتی؟ آی ... !

 

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

 

مانده خاکستر گرمی،جایی؟

 

در اجاقی- طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟

 

قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز

 

در دلم می گریند                                  تهران شهریور 1338

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

برف
پاسي از شب رفته بود و برف مي باريد،
چون پرافشان پري هاي هزار افسانه اي از يادها رفته.
باد چونان آمري، مأمور و ناپيدا،
بس پريشان حكم ها مي راند مجنون وار،
بر سپاهي خسته و غمگين و آشفته.

برف مي باريد و ما آرام،
گاه تنها، گاه با هم، راه مي رفتيم.
چه شكايت هاي غمگيني كه مي كرديم،
يا حكايت هاي شيريني كه مي گفتيم

هيچ كس از ما نمي دانست،
كز كدامين لحظه ي شب كرده بود اين باد برف آغاز.
هم نمي دانست كاين راه خم اندر خم
به كجامان مي كشاند باز.

برف مي باريد و پيش از ما
ديگراني همچو ما خشنود و ناخشنود،
زير اين كج بار خامُش بار، از اين راه
رفته بودند و نشان پاي هاشان بود

پاسي از شب رفته بود و همرهان بي شمار ما،
گاه شنگ و شاد و بي پروا،
گاه گويي بيمناك از آبكند وحشتي پنهان
جاي پا جويان،
زير اين غمبار، در همبار،
سر به زير افكنده و خاموش،
راه مي رفتند.
وز قدم هايي كه پيش از اين
رفته بود اين راه را، افسانه مي گفتند

راه بود و راه ـ اين هر جايي افتاده ـ اين همزاد پاي آدم خاكي؛
برف بود و برف ـ اين آشوفته پيغام ـ اين پيغام سرد پيري و پاكي؛
و سكوت ساكت و آرام،
كه غم آور بود و بي فرجام.
راه مي رفتيم و من با خويشتن گه گاه مي گفتم
«كو ببينم لولي اي لولي!
اين تويي آيا ـ بدين شنگي و شنگولي،
سالك اين راه پر هول دراز آهنگ؟» و من بودم
كه بدينسان خستگي نشناس،
مي سپردم راه و خوش بي خويشتن بودم

باز مي رفتيم و مي باريد
جاي پا جويان،
هر كه پيش پاي خود مي ديد.
من، ولي ديگر ،
شنگي و شنگوليم مرده،
چابكي هام از درنگي سرد آزرده،
شرمگين از رد پايي،
كه بر آن ها مي نهادم پاي،
گاه گه با خويش مي گفتم:
«كي جدا خواهي شد از اين گله هاي پيشواشان بُز؟
كي دليرت را درفش آسا فرستي پيش؟
تا گذارد جايي پاي از خويش؟»

همچنان غمبار در همبار مي باريد.
من وليكن باز، شادمان بودم.
ديگر اكنون از بزان و گوسپندان پرت،
خويشتن هم گلّه بودم، هم شبان بودم
بر بسيط برف پوش خلوت و هموار
تك و تنها با درفش خويش، خوش خوش پيش مي رفتم.
زير پايم برف هاي پاك و دوشيزه،
قژقژي خوش داشت،
پام بذر نقش بكرش را،
هر قدم در برف ها مي كاشت.
مُهر بكري برگرفتن از گل گنجينه هاي راز،
هر قدم از خويش نقش تازه اي هشتن،
چه خدايانه غروري در دلم مي كشت و مي انباشت.

خوب يادم نيست،
تا كجاها رفته بودم، خوب يادم نيست،
اين كه فريادي شنيدم يا هوس كردم،
كه كنم رو باز پس، رو باز پس كردم.
پيش چشمم چيست اينك؟ راه پيموده.
پهندشت برف پوش راه من بوده.
گام هاي من بر آن نقش من افزوده.
چند گامي بازگشتم، برف مي باريد.

جاي پاها تازه بود، اما،
برف مي باريد.
باز مي گشتم،
برف مي باريد
جاي پاها ديده مي شد ليك،
باز مي گشتم،
برف مي باريد.
برف مي باريد. مي باريد. مي باريد....
جاي پاهاي مرا هم برف پوشانده ست.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

این شعر را مرحوم اخوان به دکتر حمید مصدق تقدیم نموده و در واقع پاسخی به شعر معروف دکتر حمید مصدق است

                              پیوندها و باغ ها

لحظه ای خاموش ماند ، آنگاه
 باز دیگر سیب سرخی را که در کف داشت
به هوا انداخت
 سیب چندی گشت و باز آمد
 سیب را بویید
گفت
گپ زدن از ایباریها و از پیوند ها کافیست
خوب
تو چه می گویی ؟
آه
 چه بگویم ؟ هیچ
سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت
 دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود
از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی بگردن داشت
 پرده ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیدار
با حریری که به آرامی وزیدن داشت
روح باغ شاد همسایه
مست و شیرین می خرامید و سخن می گفت
و حدیث مهربانش روی با من داشت
من نهادم سر به نرده ی اهن باغش
 که مرا از او جدا می کرد
 و نگاهم مثل پروانه
 در فضای باغ او می گشت
 گشتن غمگین پری در باغ افسانه
او به چشم من نگاهی کرد
دید اشکم را
گفت
 ها ، چه خوب آمد بیادم گریه هم کاری است
گاه این پیوند با اشک است ، یا نفرین
گاه با شوق است ، یا لبخند
یا اسف یا کین
و آنچه زینسان ، لیک باید باشد این پیوند
بار دیگر سیب را بویید و سکت ماند
 من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم
آه
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم ؟
گر چه خاموشی سر آغز فراموشی است
 خامشی بهتر
 گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت خاموشی ست
چه بگویم ؟ هیچ
 جوی خشکیده ست و از بس تشنگی دیگر
 بر لب جو بوته های بار هنگ و پونه و خطمی
خوابشان برده ست
 با تن بی خویشتن ، گویی که در رویا
می بردشان آب ،‌ شاید نیز
 آبشان برده ست
 به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد
هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموشبار من
ای درختان عقیم ریشه تان در خکهای هرزگی مستور
یک جاوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین بود
 یادگار خشکسالیهای گردآلود
هیچ بارانی شما را شست نتواند

 

 

شاملو

 شاملو

سردبیر شعر:کوروش آریایی-امین داودی 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

 

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

 

برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم

 

برای خاطر برفی که آب می شود

 

برای خاطر نخستین گناه

 

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم

 

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

                                                                   

" پل الوآر "(ترجمه :احمد شاملو)

 

ميان آفتاب هاي هميشه

 

           زيبايي تو

 

                        لنگريست -

 

نگاهت

 

                      شکست ستمگري ست -

 

وچشمانت با من گفتند           که فردا

 

روز ديگري ست.

 

پس پشت مردمکانت                 

 

               فرياد کدام زنداني است

 

که آزادي را 

 

    به لبان بر آماسيده

 

                  گل سرخي پرتاب مي کند؟-

 

ورنه

 

            اين ستاره بازي

 

حاشا

 

 چيزي بدهکار آفتاب نيست.

 

                                                     شاملو..........

 

این هم شعر معروف پریا که یه زمانی  پدر مادرها برای بچه ها هم

می خواندن

خوش به سعادت بچه هایی که باحافظ،سعدی،مولانا، اخوان،شاملو و... بزرگ شدند نه با عمو پورنگ ،تورنگ،چیه چرا... فقط میشه گفت افسوس.همین و بس

 

 

   پریا 

 

يكي بود يكي نبود

زير گنبد كبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.

زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

گيس شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك

از شبق مشكي ترك.

روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير

پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

 

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد

از عقب از توي برج شبگير مي اومد...

 

« - پريا! گشنه تونه؟

پريا! تشنه تونه؟

پريا! خسته شدين؟

مرغ پر شسه شدين؟

چيه اين هاي هاي تون

گريه تون واي واي تون؟ »

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا

***

« - پرياي نازنين

چه تونه زار مي زنين؟

توي اين صحراي دور

توي اين تنگ غروب

نمي گين برف مياد؟

نمي گين بارون مياد

نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟

نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟

نمي ترسين پريا؟

نمياين به شهر ما؟

 

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

 

پريا!

قد رشيدم ببينين

اسب سفيدم ببينين:

اسب سفيد نقره نل

يال و دمش رنگ عسل،

مركب صرصر تك من!

آهوي آهن رگ من!

 

گردن و ساقش ببينين!

باد دماغش ببينين!

امشب تو شهر چراغونه

خونه ديبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر ميان

داريه و دمبك مي زنن

مي رقصن و مي رقصونن

غنچه خندون مي ريزن

نقل بيابون مي ريزن

هاي مي كشن

هوي مي كشن:

« - شهر جاي ما شد!

عيد مردماس، ديب گله داره

دنيا مال ماس، ديب گله داره

سفيدي پادشاس، ديب گله داره

سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...

***

پريا!

ديگه تو روز شيكسه

دراي قلعه بسّه

اگه تا زوده بلن شين

سوار اسب من شين

مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد

جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.

آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

مي ريزد ز دست و پا.

پوسيده ن، پاره مي شن

ديبا بيچاره ميشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن

سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن

 

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]

در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن

غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن

هر كي كه غصه داره

غمشو زمين ميذاره.

قالي مي شن حصيرا

آزاد مي شن اسيرا.

اسيرا كينه دارن

داس شونو ور مي ميدارن

سيل مي شن: گرگرگر!

تو قلب شب كه بد گله

آتيش بازي چه خوشگله!

 

آتيش! آتيش! - چه خوبه!

حالام تنگ غروبه

چيزي به شب نمونده

به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن

عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن

به جائي كه شنگولش كنن

سكه يه پولش كنن:

دست همو بچسبن

دور ياور برقصن

« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

 

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون

گريه تاون، واي واي تون! » ...

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...

***

« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!

شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك

تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد

بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف

قصه سبز پري زرد پري

قصه سنگ صبور، بز روي بون

قصه دختر شاه پريون، -

شما ئين اون پريا!

اومدين دنياي ما

حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين

[ كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟

 

دنياي ما قصه نبود

پيغوم سر بسته نبود.

 

دنياي ما عيونه

هر كي مي خواد بدونه:

 

دنياي ما خار داره

بيابوناش مار داره

هر كي باهاش كار داره

دلش خبردار داره!

 

دنياي ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

 

دنياي ما -  هي هي هي !

عقب آتيش - لي لي لي !

آتيش مي خواي بالا ترك

تا كف پات ترك ترك ...

 

دنياي ما همينه

بخواي نخواهي اينه!

 

خوب، پرياي قصه!

مرغاي شيكسه!

آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟

كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما

قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ »

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

***

دس زدم به شونه شون

كه كنم روونه شون -

پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن

[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،

[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس

[ شدن، ستاره نحس شدن ...

 

وقتي ديدن ستاره

يه من اثر نداره:

مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم

هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -

يكيش تنگ شراب شد

يكيش درياي آب شد

يكيش كوه شد و زق زد

تو آسمون تتق زد ...

 

شرابه رو سر كشيدم

پاشنه رو ور كشيدم

زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم

دويدم و دويدم

بالاي كوه رسيدم

اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:

 

« - دلنگ دلنگ، شاد شديم

از ستم آزاد شديم

خورشيد خانم آفتاب كرد

كلي برنج تو آب كرد.

خورشيد خانوم! بفرمائين!

از اون بالا بياين پائين

ما ظلمو نفله كرديم

از وقتي خلق پا شد

زندگي مال ما شد.

از شادي سير نمي شيم

ديگه اسير نمي شيم

ها جستيم و واجستيم

تو حوض نقره جستيم

سيب طلا رو چيديم

به خونه مون رسيديم ... »

***

بالا رفتيم دوغ بود

قصه بي بيم دروغ بود،

پائين اومديم ماست بود

قصه ما راست بود:

 

قصه ما به سر رسيد

غلاغه به خونه ش نرسيد،

هاچين و واچين

زنجيرو ورچين

 

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------!

 

شبانه

 

شب تار

 

شب بیدار

 

شب سرشار است.

 

زیباتر شبی برای مردن

 

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.

 

شب 

 

سرار شب

 

یک سر

 

از حماسه ی دریای بهانه جو بی خواب مانده است.

 

دریای خالی

 

دریای بینوا...

 

جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد

 

و مرغی که از کرانه ماسه پوشیده پرکشیده بود

 

غریوکشان به تالاب تیره گون

 

در نشست.

 

تالاب تاریک

 

سبک از خواب برآمد

 

و با لالای بی سکون دریای بیهوده           

                                           

                                   باز

 

به خوابی بی رویا

 

فرو شد...

 

جنگل با ناله و حماسه بیگانه است

 

وزخم تبر را با لعاب سبز خزه

 

فرو می پوشد.

 

حماسه دریا از وحشت سکون و سکوت است

 

شب تار است.

 

شب بیمار است

 

از غریو دریای وحشت زده بیدار است

 

شب از سایه ها و غریو دریا سرشار است

 

زیباتر شبی برای دوست داشتن.

 

با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست

 

با آسمان

 

بگو.

                                                                احمد شاملو

ارسال شده توسط: زهرا محبی

عاشقانه

 

آن که می گوید دوستت دارم

 

خنیاگر غمگینی ست

 

که اوازش را از دست داده.

 

ای کاش عشق را

 

زبان سخن بود

 

هزار کاکلی شاد

 

در چشمان توست

 

هزار قناری خاموش 

 

در گلوی من.

 

عشق را ای کاش

 

زبان سخن بود

 

ان که می گوید دوستت دارم

 

دل اندوهگین شبی ست

 

که مهتابش را می جوید.

 

ای کاش عشق را

 

زبان سخن بود

 

هزار آفتاب خندان در خرام توست

 

هزار ستاره ی گریان

 

در تمنای من.

 

عشق را

 

ای کاش زبان سخن بود...   

 

 

                                                                                   احمد شاملو

 

ارسال شده توسط: زهرا محبی

 

حمید مصدق

حمید مصدق

سردبیر شعر: کوروش آریایی-امین داودی

 

 

تو به من خنديدي

 

و نمي دانستي

 

من به چه دلهره از باغچه همسايه

 

سيب را دزديدم

 

 

باغبان از پي من تند دويد

 

سيب را دست تو ديد

 

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 

و تو رفتي و هنوز،

 

سالها هست كه در گوش من آرام،

 

آرام

 

خش خش گام تو تكرار كنان،

 

ميدهد آزارم

 

و من انديشه كنان

 

غرق اين پندارم

 

كه چرا،

-

خانه كوچك ما

 

سيب نداشت .

                                                                خرداد 1343

***

قصيده آبي خاكستري سياه

 

در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخنگوي توام

من در اين تاريكي، من در اين تيره شب جانفرسا، زائر ظلمت گيسوي توام

گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من، گيسوان تو شب بي پايان

كاش با زورق انديشه شبي، از شط گيسوي مواج تو من، بوسه زن بر سر هر

موج گذر مي كردم...

كاش بر اين شط مواج سياه، همه ي عمر سفر مي كردم

من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور،گيسوان تو در انديشه ي من،

گرم رقصي موزون

كاشكي سر  پنجه ي من، در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست

چشم من چشمه ي زاينده ي اشك، گونه ام بستر رود

كاشكي همچو حبابي بر آب، در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود

 

شب تهي از مهتاب، شب تهي از اختر، ابر خاكستري بي باران پوشانده آسمان را

يكسر

ابر خاكستري بي باران،راه بر مرغ نگاهم بسته...واي ، باران ...باران، شيشه ي

پنجره را باران شست

 از دل من اما ...چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربي رنگ... من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ...مي پرد مرغ نگاهم تا

دور....واي ، باران ..باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست، اب رؤياي فراموشيهاست، خواب را دريابم...كه در

آن دولت خاموشيهاست

من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم...و ندايي كه به من مي گويد :

 ”گر چه شب تاريك است...دل قوي دار ، سحر نزديك است “

دل من در دل شب ، خواب پروانه شدن مي بيند، آسمانها آبي.، پر مرغان صداقت

آبي ست، ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند...

از گريبان تو صبح صادق،  مي گشايد پر و بال...تو گل سرخ مني...تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري ؟ نه......از آن پاكتري

تو بهاري ؟ نه...بهاران از توست، از تو مي گيرد وام، هر بهار اينهمه زيبايي را

، هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو..... سبزي چشم تو ....درياي خيال

پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز ...مزرع سبز تمنايم را

اي تو چشمانت سبز ... در من اين سبزي هذيان از توست

زندگي از تو و ....مرگم از توست.....سيل سيال نگاه سبزت....همه بنيان وجودم

را ويرانه كنان مي كاود

من به چشمان خيال انگيزت معتادم ...و دراين راه تباه ....عاقبت هستي خود را

دادم

آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا ...در پي گمشده ي خود به كجا

بشتابم ؟

مرغ آبي اينجاست....در خود آن گمشده را دريابم...در سحرگاه سر از بالش

خواب بردار

كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن..

 

.باز كن پنجره را ...تو اگر بازكني پنجره را ....من نشان خواهم داد ...به تو

زيبايي را ...بگذار از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد...كه در آن شكوت پيراستگي...چه

صفايي دارد

آري از سادگيش...چون تراويدن مهتاب به شب ،مهر از آن مي بارد

باز كن پنجره را، من تو را خواهم برد، به سر رود خروشان حيات...آب اين رود

به سرچشمه نمي گردد باز

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز......

باز كن پنجره را ، صبح دميد،  چه شبي بود و چه فرخنده شبي...آن شب دور كه

چون خواب خوش از ديده پريد

كودك قلب من اين قصه ي شاد...از لبان تو شنيد :

”زندگي رويا نيست...زندگي زيبايي ست...مي توان بر درختي تهي از بار ، زدن

پيوندي

مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت....

مي توان...از ميان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو...هر دو بيزار از اين فاصله هاست

قصه ي شيريني ست...كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد...قصه ي نغز تو

از غصه تهي ست

باز هم قصه بگو...تا به آرامش دل ...سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت ...يادگاران تو اند...

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد....

با شبان رازي بود...روزها شوري داشت

ما پرستوها را ...از سر شاخه به بانگ هي ، هي ...مي پرانديم در آغوش فضا

ما قناريها را ...از درون قفس سرد رها مي كرديم...

اين گياه سرسبز، حاصل مهر تو بود

دستهاي تو توانايي آن را دارد ،كه مرا...زندگاني بخشد

چشمهاي تو به من مي بخشد...شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا...سطر برجسته اي از زندگي من هستي

دفتر عمر مرا ....با وجود تو شكوهي ديگر ....رونقي ديگر هست

مي تواني تو به من...زندگاني بخشي...يا بگيري از من ...آنچه را مي بخشي

من به بي ساماني...باد را مي مانم

من به سرگرداني....ابر را مي مانم

تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي

من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم

چه اميد عبثي ...من چه دارم كه تو را در خور ؟ هيچ

من چه دارم كه سزاوار تو ؟ هيچ

تو همه هستي من ، هستي من ....تو همه زندگي من هستي

تو چه داري ؟ همه چيز

تو چه كم داري ؟  هيچ

بي تو در مي ابم...چون چناران كهن...از درون تلخي واريزم را

كاهش جان من اين شعر من است

آرزو مي كردم ...كه تو خواننده ي شعرم باشي...راستي شعر مرا مي خواني ؟....

بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه....بي تو سرگردانتر از پژواكم در كوه

گرد بادم در دشت ....برگ پاييزم ، در پنجه ي باد

بي تو سرگردانتر از نسيم سحرم....از نسيم سحر سرگردان

بي سرو سامان ...بي تو - اشكم ...دردم ....آهم

آشيان برده ز ياد ...مرغ درمانده به شب گمراهم

بي تو خاكستر سردم ، خاموش....نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق

نه مرا بر لب ، بانگ شادي...نه خروش....

بي تو ديو وحشت،هر زمان مي دردم...

بي تو احساس من از زندگي بي بنياد ، و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم

كاستن ، كاهيدن، كاهش جانم، كم كم.....چه كسي خواهد ديد....مردنم را بي تو ؟

بي تو مردم ، مردم ...گاه مي انديشم....خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

من به خود مي گويم:” چه كسي باور كرد، جنگل جان مرا، آتش عشق تو

خاكستر كرد ؟ “

 

در من اينك كوهي...سر برافراشته از ايمان است .

من به هنگام شكوفايي گلها در دشت ....باز برمي گردم ... و صدا مي زنم :

” آي ...باز كن پنجره را ...باز كن پنجره را ....در بگشا

كه بهاران آمد...كه شكفته گل سرخ ...به گلستان آمد

باز كن پنجره را ....كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور

كه قناري مي خواند...مي خواند آواز سرور.... كه : بهاران آمد ...كه شكفته گل

سرخ به گلستان آمد “

سبز برگان درختان همه دنيا را ...نشمرديم هنوز...من صدا مي زنم :

” باز كن پنجره ، باز آمده ام....من پس از رفتنها ، رفتنها ؛ با چه شور و چه

شتاب

در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم ....

از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو....از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو

بي تو مي رفتم ، مي رفتم ، تنها ، تنها....وصبوري مرا، كوه تحسين مي كرد

من اگر سوي تو برمي گردم....دست من خالي نيست

كاروانهاي محبت با خويش...ارمغان آوردم...من به هنگام شكوفايي گلها در دشت

باز برخواهم گشت....تو به من مي خندي

من صدا مي زنم :

” آي باز كن پنجره را “ پنجره را مي بندي...با من اكنون چه نشستنها ،

خاموشيها

با تو اكنون چه فراموشيهاست....

آشيان تهي دست مرا ...مرغ دستان تو پر مي سازند

آه مگذار ، كه دستان من آن...اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها

بسپارد

آه مگذار كه مرغان سپيد دستت...دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد ...

  

                                          به شادروان مهدي اخوان ثالث »

**********

گلي جان سفره دل را

برايت پهن خواهم كرد

گلي جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز

و گرنه من برايت شعرهاي ناب خواهم خواند

 

در اينجا وقت گل گفتن

زمان گل شنفتن نيست

نهان در آستين همسخن ماري

درون هر سخن خاري ست

 

گلي جان در شگفتم از تو و اين پاكي روشن

شگفتي نيست ؟

كه نيلوفر چنين شاداب در مرداب مي رويد ؟

 

از اينجا تا مصيبت راه دوري نيست

از اينجا تا مصيبت سنگ سنگش

- قصه تلخ جدائي ها

سر هر رهگذرش مرگ عشق و آشنايي هاست

از اينجا تا حديث مهرباني راه دشواري ست

بيابان تا بيابانش پر از درد است

***

مرا سنگ صبوري نيست

گلي جان با توام

سنگ صبورم باش!

شبم را روشنائي بخش

گلي، درياي نورم باش !

***

                                                        

فریدون مشیری

فریدون مشیری

سردبیر شعر:کوروش آریایی-امین داودی

 

دوستی

دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

 

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

 

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

 

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

 

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .

 

--------------------------------------------------------------------------

 

 

کوچه

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

 

باغ صد خاطره خندید

 

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

 

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

 

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید تو به من گفتی

 

از این عشق حذر کن

 

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

 

آب آیینه عشق گذران است

 

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 

باش فردا که دلت با دگران است

 

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

 

با تو گفتم

 

حذر از عشق ؟

 

ندانم

 

سفر از پیش تو ؟

 

هرگز نتوانم نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

 

باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

 

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم

 

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم...

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

 

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

 

اشک در چشم تو لرزید

 

ماه بر عشق تو خندید

 

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

 

پای در دامن اندوه کشیدم

 

نگسستم

 

نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

 

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

 

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

  این شعر توسط شاعری ناشناس به یاد شعر کوچه فریدون مشیری

 

از كوچه زيباي تو امروز گذشتم...

 

از كوچه زيباي تو امروز گذشتم

 

 

ديدم كه همان عاشق و معشوقه پرستم

 

 

يك لحظه به ياد تو از آن كوچه گذشتم

 

 

ديدم كه زسر تا به قدم شوق و اميدم

 

 

هر چند گل از خرمن عشق تو نچيدم

 

 

آن شور جواني نرود از ياد

 

 

اي راحت و آرام دل من خانه ات آباد

 

 

با ياد رخت اين دل افسرده شود شاد

 

 

هرگز نشود مهر تو اي شوخ فراموش

 

 

كي آتش عشق تو شود يكسره خاموش

 

 

هرجا كه نشستم سخن  از عشق تو گفتم

 

 

با اشك جگر سوز دل سخت توسفتم

 

خاك ره اين كوچه به خار مژه رفتم

 

دل مي تپد از شوق كه امروز كجايي?

 

 

شايد كه دگر باره از اين كوچه بيايي

*

 این شعر توسط شاعری ناشناس به یاد شعر کوچه فریدون مشیری

 

 

 

بي تو طوفان زده دشت جنونم صيد افتاده به خونم !


تو چه سان مي گذري غافل از اندوه درونم!



بي من از كوچه گذر كردي ورفتي



قطره اي اشك درخشيد به چشمان غمگينم



تا خم كوچه بدنباله تو لغزيد نگاهم تونديدي !



نگهت هيچ نيفتاد به راهي كه گذشتي ؟ چون درخانه ببستم دگر از پاي نشستم



گوئيا زلزله آمد گوئيا خانه فرو ريخت سره من بي تو من در همة شهر غريبم



بي تو كس نشنود از اين دله بشكسته صدائي



بر نخيزد دگر از مرغك پر بسته نوائي تو همه بود و نبودي ....



تو همه شعر و سرودي چه گريزي ز برم !؟



كه زكويت نگريزم گر بميرم ز غم دل به تو هر گز نستيزم



من و يك لحظه جدائي !! نتوانم ، نتوانم بي تو من زنده نمانم

 

 

 

قیصر امین پور

قیصر امین پور

سردبیر شعر:امین داودی-کوروش آریایی

           "   سفر ایستگاه  "

 

قطار می رود

 

او می رود

 

تو می روی !

 

تمام ایستگاه میرود !

 

 و من چقدر ساده ام

 

که سالهای سال

 

 در انتظار تو

 

کنار این قطار رفته ایستاده ام !

 

و همچنان

 

به نرده های  ایستگاه رفته

 

تکیه داده ام !

 

 قطار میرود

 

او میرود !

 

تو میروی !

 

تمام ایستگاه می رود !

                                                                          " قیصر امین پور"    

 

حرفهای ما هنوز نا تمام.

 

تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی.

 

پیش از آنکه  با خبر شوی... لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود.

 

آه ...ای دریغ و حسرت همیشگی

 

                            ناگهان چقدر زود دیر می شود!!!

 

                                                               

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سردبیر شعر:امین داودی-کوروش آریایی

 

اهل كاشانم

 

روزگارم بد نيست

 

تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .

 

مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .

 

دوستاني ، بهتر از آب روان .

*****

 

و خدايي كه در اين نزديكي است :

 

لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند.

 

روي آگاهي آب ، روي قانون گياه .

*****

 

من مسلمانم .

 

قبله ام يك گل سرخ .

 

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

 

دشت سجاده من .

 

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم

 

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف .

 

سنگ از پشت نمازم پيداست :

 

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

 

من نمازم را وقتي مي خوانم

 

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو

 

من نمازم را ، پي (( تكبيرة الاحرام )) علف مي خوانم

 

پي (( قد قامت )) موج .

*****

 

كعبه ام بر لب آب

 

كعبه ام زير اقاقي هاست .

 

كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر

 

(حجر الاسود )) من روشني باغچه است .

*****

اهل كاشانم

 

پيشه ام نقاشي است

 

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما

 

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

 

دل تنهايي تان تازه شود .

 

چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم

 

پرده ام بي جان است .

 

خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است .

*****

اهل كاشانم .

 

نسبم شايد برسد .

 

به گياهي در هند ، به سفالينه اي از خاك (( سيلك )).

 

نسبم شايد ، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد .

*****

 

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ،

 

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،

 

پدرم پشت زمان ها مرده است .

 

پدرم وقتي مرد ، آسمان آبي بود ،

 

مادرم بي خبر از خواب پريد ، خواهرم زيبا شد .

 

پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .

 

مرد بقال ازمن پرسيد: چند من خربزه مي خواهي ؟

 

من ازاو پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟

*****

پدرم نقاشي مي كرد .

 

تار هم مي ساخت ، تار هم مي زد .

 

خط خوبي هم داشت .

*****

 

باغ ما در طرف سايه دانايي بود .

 

باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه ،

 

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس آينه بود .

 

باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود .

 

ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويم در خواب .

 

آب بي فلسفه مي خوردم .

 

توت بي دانش مي چيدم .

 

تا اناري تركي بر مي داشت . دست فواره خواهش مي شد .

 

تا چلويي مي خواند ، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت .

 

گاه تنهايي ، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد .

*****

 

شوق مي آمد ، دست در گردن حس مي انداخت .

 

فكر ، بازي مي كرد

 

زندگي چيزي بود . مثل يك بارش عيد ، يك چنار پر سار .

 

زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود .

 

يك بغل آزادي بود .

 

زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود .

*****

طفل پاورچين پاورچين ،  دور شد كم كم در كوچه سنجاقكها

 

بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون

 

دلم از غربت سنجاقك پر

*****

من به مهماني دنيا رفتم

 

من به دشت اندوه

 

من به باغ عرفان

 

من به ايوان چراغاني دانش رفتم

 

رفتم از پله مذهب بالا .

 

تا ته كوچه شك ،

 

تا هواي خنك استغنا ،

 

تا شب خيس محبت رفتم .

 

من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق .

 

رفتم . رفتم تا زن ،

 

تا چراغ لذت ،

 

تا سكوت خواهش ،

تا صداي پر تنهايي .

*****

چيزها ديدم در روي زمين :

 

كودكي ديدم . ماه را بو مي كرد .

 

قفسي بي در ديدم كه در آن ، روشني پرپر مي زد .

 

نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت .

 

من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوبيد .

 

ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي دور شبنم بود ،

 

كاسه داغ محبت بود .

 

من گدايي ديدم ، در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست

 

و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز

*****

بره اي را ديدم ، بادبادك مي خورد

 

من الاغي ديدم ، يونجه را مي فهميد

 

در چرا گاه (( نصيحت )) گاوي ديدم سبز

 

شاعري ديدم هنگام خطاب ، به گل سوسن مي گفت : (( شما ))

*****

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور

 

كاغذي ديدم ، از جنس بهار .

 

موزه اي ديدم ، دور از سبزه

 

مسجدي دور از آب

 

سر بالين فقيهي نوميد ، كوزه اي ديدم لبريز سئوال

*****

قاطري ديدم بارش (( انشاء ))

 

اشتري ديدم بارش سبد خالي (( پند و امثال )) .

 

عارفي ديدم بارش ((  تنناها ياهو ))

*****

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد .

 

من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .

 

من قطاري ديدم .كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت . )

 

من قطاري ديدم ، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد .

 

و هواپيمايي ، كه در آن اوج هزاران پايي

 

خاك از شيشه آن پيدا بود :

 

كاكل پوپك ،

 

خالهاي پر پروانه ،

 

عكس غوكي در حوض

 

و عبور مگس از كوچه تنهايي .

 

خواهش روشن يك گنجشك ،وقتي از روي چناري به

 

زمين مي آيد .

 

و بلوغ خورشيد .

 

و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح .

*****

 

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت .

 

پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت .

 

پله هايي كه به بام اشراق

 

پله هايي به سكوي تجلي مي رفت

*****

مادرم آن پائين

 

استكانها را در خاطره شط مي شست

*****

شهر پيدا بود

 

رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ

 

سقف بي كفتر صدها اتوبوس

گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج

 

در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي بست

 

كودكي هسته زرد الويي روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد

 

و بزي از (( خزر )) نقشه جغرافي آب مي خورد

*****

 

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب

 

چرخ يك گاريچي در حسرت واماندن اسب

 

اسب در حسرت خوابيدن گاريچي

 

مرد گاريچي در حسرت مرگ

*****

جشن پيدا بود ، موج پيدا بود

 

برف پيدا بود دوستي پيدابود

 

كلمه پيدا بود

 

آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب

 

سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون

 

سمت مرطوب حياط

 

شرق اندوه نهاد بشري

فصل ول گردي در كوچه زن

 

بوي تنهايي در كوچه فصل .

 

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود .

 

سفر دانه به گل .

 

سفر پيچك اين خانه به آن خانه .

 

سفر ماه به حوض .

 

فوران گل حسرت از خاك .

 

ريزش تاك جوان از ديوار .

 

بارش شبنم روي پل خواب .

 

پرش شادي از خندق مرگ .

 

گذر حادثــه از پشت كلام  .

*****

جنگ يك روزنه با خواهش نور .

 

جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد .

 

جنگ تنهايي با يك آواز .

 

جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل .

جنگ خونين انار و دندان .

 

جنگ (( نازي )) ها با ساقه ناز .

 

جنگ طوطي و فصاحت با هم .

 

جنگ پيشاني با سردي مهر .

*****

حمله كاشي مسجد به سجود .

 

حمله باد به معراج حباب صابون .

 

حمله لشگر پروانه به بنامه (( دفع آفات )) .

 

حمله دسته سنجاقك ، به صف كارگر (( لوله كشي )) .

 

حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي .

 

حمله واژه به فك شاعر .

*****

فتح يك قرن به دست يك شعر .

 

فتح يك باغ به دست يك سار .

 

فتح يك كوچه به دست دو سلام .

 

فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي .

 

فتح يك عيد به دست دو عروسگ ، يك توپ

*****

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر

 

قتل يك قصه سر كوچه خواب

 

قتل يك غصه به دستور سرود

 

قتل مهتاب به فرمان نئون

 

قتل يك بيد به دست (( دولت ))

 

قتل يك شاعر افسرده به دست گل سرخ

 

همه روي زمين پيدا بود

 

نظم در كوچه يونان مي رفت

 

جغد در (( باغ معلق )) مي خواند

 

باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به

 

خاور مي راند

 

روي درياچه آرام (( نگين )) قايقي گل مي برد

 

در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود

*****

 

مردمان را ديدم

 

شهرها را ديدم

دشت ها را ، كوهها را ديدم

 

آب را ديدم ، خاك را ديدم

 

نورو ظلمت را ديدم

 

و گياهان را در نور ، و گياهان را د رظلمت ديدم

 

جانورها را در نور ، جانور ها را در ظلمت ديدم

 

و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم

*****

اهل كاشانم اما

 

شهر من كاشان نيست .

 

شهر من گم شده است .

 

من با تاب ، من با تب

 

خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام .

*****

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم .

 

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

 

و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد .

 

و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت ،

 

عطسه آب از هر رخنه سنگ ،

 

چكچك چلچله از سقف بهار.

 

و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي .

 

و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،

 

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

 

و ترك خوردن خودداري روح .

 

من صداي قدم خواهش را مي شنوم

 

و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ .

 

ضربان سحر چاه كبوترها ،

 

تپش قلب شب آدينه ،

 

جريان گل ميخك در فكر

 

شيهه پاك حقيقت از دور .

 

من صداي كفش ايمان را در كوچه شوق

 

و صداي باران را ، روي پلك تر عشق

 

روي موسيقي غمناك بلوغ

 

روي آواز انار ستان ها

 

و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب

 

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي

 

پرو خالي شدن كاسه غربت از باد

*****

 

 

من به آغاز زمين نزديكم

 

نبض گل ها را مي گيرم

 

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت

 

 

روح من در جهت تازه اشياء جاري است .

 

روح من كم سال است .

 

روح من گاهي از شوق ، سرفه اش ميگيرد .

 

روح من بيكار است :

 

قطره هاي باران را ، درز آجرها را ، مي شمارد .

 

روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد

*****

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن .

 

من نديدم بيدي ، سايه اش را بفروشد به زمين .

 

رايگان مي بخشد ، نارون شاخه خود را به كلاغ .

 

هر كجا برگي هست ، شوق من مي شكفد .

 

بوته خشخاشي ، شست و شو داده مرا در سيلان بودن .

 

 

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم .

 

مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن .

 

مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم .

 

مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم .

 

مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابري

 

تابخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير

 

من به سيبي خشنودم

 

و به بوئيدن يك بوته بابونه .

 

من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم .

 

من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد .

 

و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند .

 

من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ،

 

رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را .

 

خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد .

 

سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي مي ميرد .

 

ماه در خواب بيابان چيست ،

 

مرگ در ساقه خواهش

 

و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.

 

 

زندگي رسم خوشايندي است .

 

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

 

پرشي دارد اندازه عشق .

 

زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

 

زندگي جذبه دستي است كه مي چيند .

 

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .

 

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .

 

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .

 

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

 

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

 

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست .

 

خبر رفتن موشك به فضا ،

 

لمس تنهايي (( ماه )) ،

 

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .

 

 

زندگي  شستن يك بشقاب است .

 

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است .

 

زندگي  (( مجذور )) آينه است .

 

زندگي گل به (( توان )) ابديت ،

 

زندگي (( ضرب )) زمين د رضربان دل ها،

 

زندگي (( هندسه )) ساده و يكسان نفس هاست .

 

 

هر كجا هستم ، باشم ،

 

آسمان مال من است .

 

پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .

 

چه اهميت دارد

 

گاه اگر مي رويند

 

قارچ هاي غربت ؟

 *****

 

 

من نمي دانم

 

كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است ،

 

كبوتر زيباست .

و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست

 

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

 

چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد

 

واژه را بايد شست .

واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد

 

چتر را بايد بست ،

 

زير باران بايد رفت .

 

فكر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد .

 

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت .

 

دوست را ، زير باران بايد جست .

 

زير باران بايد با زن خوابيد .

 

زير باران بايد بازي كرد .

 

زير باران بايد چيز نوشت ، حرف زد . نيلوفر كاشت ، زندگي تر شدن پي

درپي،

 

زندگي آب تني كردن در حوضچه (( اكنون )) است .

 

 

رخت ها را بكنيم :

 

آب در يك قدمي است

 

روشني را بچشيم .

 

شب يك دهكده را وزن كنيم . خواب يك آهو را .

 

 

 

 

 

 

 

هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

هوشنگ ابتهاج

برسان باده كه غم روی نمود ای ساقی

 

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

 

حالیا عكس دل ماست در آیینه جام

 

تا چه رنگ آورد این چرخ كبود ای ساقی

 

تشنه خون زمین است فلك وین مه نو

 

كهنه تاسی است كه بس كشته در او ای ساقی

 

بس كه شد به خوناب جگر جامه جان

 

نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

 

حق به دست دل من بود كه در معبد عشق

 

سر به غیر تو نیاوردم فرود ای ساقی

 

در فرو بند كه چون سایه در این خلوت غم

 

با كسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

--------------------------------------------------------

خدای را که چو یاران نیمه راه مرو

تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو

تو را که چون جگر غنچه جان گلرنگ است

به جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو

به زیر خرقه ی رنگین چه دام ها دارند

تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو

مرید پیر دل خویش باش ای درویش

وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو

مباد کز در میخانه روی برتابی

تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو

چو راست کرد تو را گوشمال پنجه ی عشق

به زخمه ای که غمت می زند ز راه مرو

هنر به دست تو زد بوسه ، قدر خود بشناس

به دست بوسی این بندگان جاه مرو

گناه عقده ی اشکم به گردن غم توست

به خون گوشه نشینان بی گناه مرو

چراغ روشن شب های روزگار تویی

مرو ز آینه ی چشم سایه ، آه مرو

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بازگشت

 

 

بی مرغ آشیانه چه خالی ست

 

خالی تر آشیانه ی مرغی ست

 

کز جفت خود جداست!

 

آه ای کبوتران سپید شکسته بال

 

اینک به آشیانه ی دیرین خوش آمدید!

 

اما دلم به غارت رفته ست

 

با آن کبوتران که پریدند

 

با آن کبوتران که دریغا

 

هرگز به خانه بازنشتند.

     

                                                                            هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

 

ارسال شده توسط: زهرا محبی